X
تبلیغات
رایتل


㋡ پرده ی شب ㋡

سرمو انداخته بودم پایین،
و به برگهایی نکاه میکردم که زیر پام

درست مثل قلبم خورد میشد

مسیر خالی از همه چیز و همه کس بود

جز من،سایه ام و قلب شکسته ام

من،بی نشون به جاهایی که قدم میذاشتم،
خیره شده بودم..

به دنبال مقصدم،میرفتم و میرفتم و میرفتم

ناگه نگاهم به پایه ای چوبی برخورد

و بعد به تابلویی که روی آن بود

با دیدن آن تابلو، حس  وحشتناکی به من،
به من تنها و بیکس دست داد..
روی تابلوی قلب شکل و آبی رنگ،
نوشته بود زندگی!

و من فهمیدم راهم را گم رده ام!

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390| ساعت 01:12 ب.ظ| توسط شارونا| نظرات (2)















قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

ARCHIVES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS